خرید بک لینک

هیچ جا خونه‌ی خود آدم نمی‌شه...

خونه‌ی خودت تنها...تنهایی خودت...دفترچه یادداشت خودت...

یه چمدون خالی...

سلام ریبار...الان از قبل هم تنهاتری....

از همه گلایه داری و همه ازت گلایه...

هیچ جا آرامش اینجا رو بهم نمی‌ده...شاید بار و بندیلمو جمع کنم و بخوام برم یه چندتا کوچه خیابون پایینتر...

اشکالی که نداره...هیچکسی که قرار نیست منتظرم باشه....تا الانم کسی نبوده...

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 4:44

هنوز هم دلم برای تو تنگ می‌شود مثل دیواری قدیمی...در کوچه باغ‌هایی که بوی خدا میده....و تو هنوز یادگاری‌هاتو روی این دیوار قدیمی می‌نویسی....هیچ می‌دونی چند ساله که تو رو دارم؟؟؟و چند ساله شدی مَحرَمِ همه رازم؟؟؟؟و من هنوز اینقدر دوستت دارم؟؟؟؟در تنهاترین روزهای زندگیم...شادی و غم منو تو دل خودت نوشتی و آخ نگفتی....به نظرم تو همون کودک درونمی....گاهی سرکش و گاهی آرام....ولی فقط برای خودم....می‌رم که خاطره‌هامو بخونم....ولی هنوزم باهات حرف دارم....عاشقتم ریبار لحظه‌های من....

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: سه شنبه 18 آذر 1404 ساعت: 21:36

هیچ جا خونهی خود آدم نمیشه...خونهی خودت تنها...تنهایی خودت...دفترچه یادداشت خودت...سلام ریبار...الان از قبل هم تنهاتری....از همه گلایه داری و همه ازت گلایه...هیچ جا آرامش اینجا رو بهم نمیده...شاید بار و بندیلمو جمع کنم و بخوام برم یه چندتا کوچه خیابون پایینتر...اشکالی که نداره...هیچکسی که قرار نیست منتظرم باشه....تا الانم کسی نبوده... + نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۳۹۹ ساعت 23:58 توسط ریبار  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 5:19

دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شدهبرای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه،ناز و کرشمه ی من وآیینه،خنده های بلندو بی دلیل،برای آن احساسات مهار نشدنی...حالا اما...دخترک حساس و نازک نارنجی درونمچه بی هواادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 23:00

هیچ وقت عاشق نشو.....

رسالت سنگینی است....

کسی را گرفتار خودت نکن....

اگر گرفتار کردی پای این عشق مردانه بایست و بجنگ....

رهگذر عزیزم.....

پایان یک آدم زمانیست که باورهایش آوار میشود روی احساساتش....

وقتی برای سنگ شدن تلاش میکنی اما اشکهایت نمیگذارند....و لحظه لحظه بلورهای سنگی وجودت را آب میکنند....

دوست داری دوباره همان شود که بود....ولی نمیشود....

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 23:00

مثل دیواری قدیمی...در کوچه باغهایی که بوی خدا میده....

و تو هنوز یادگاریهاتو روی این دیوار قدیمی مینویسی....

هیچ میدونی چند ساله که تو رو دارم؟؟؟و چند ساله شدی مَحرَمِ همه رازم؟؟؟؟

و من هنوز اینقدر دوستت دارم؟؟؟؟

در تنهاترین روزهای زندگیم...شادی و غم منو تو دل خودت نوشتی و آخ نگفتی....

به نظرم تو همون کودک درونمی....گاهی سرکش و گاهی آرام....ولی فقط برای خودم....

میرم که خاطرههامو بخونم....ولی هنوزم باهات حرف دارم....

عاشقتم ریبار لحظههای من....

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: چهارشنبه 21 اسفند 1398 ساعت: 23:00

یه دنیا ابهام و ترس پیش رومه....منم که جدیدا بی اعصاب و استرسی شدم...

نمیدونم چی قراره پیش بیاد....

دست و دلم می لرزه....

دیروز برای اولین بار دلم یه باغ خواست که شبا برم اونجا و دور از هیاهوی شهر زیر آسمون پر ستاره دراز بکشم و آرووم بگیرم....

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:33

میخوام با تمام توانی که برام مونده بجنگم....

حال این روزهامو باور نمیکنم....

من این نبودم....این نیستم....و این نخواهم ماند....

وبلاگ میجنگم کلمه ...

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:33

حافظمو از دست دادم گویا... دیگه واقعا پنج دقیقه قبلمم یادم نمیاد... اونقدر تو این مدت تحت فشار روحی بودم که کلن گیج میزنم... کوچولوی من داره قربانی حال بد من میشه... و من متنفر شدم... مشاورم گفت شاید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:33

از یه وبلاگ جایی کلمه به بعد دیگه حرفی برای گفتن نداری....

ساکت بودن رو به خیلی حرفا ترجیح میدی....

.

باید از سمت خدا معحزه نازل بشود تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود.....

.

پودر شدم

تمام

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:33

حال وبلاگ عجیب کلمه ی دارم...

احساس میکنم گمشدم...خوابای وبلاگ عجیب کلمه ی میبینم...

در تمام طول زندگیم به هیچکس به اندازه تو غبطه نخوردم...آقا محسن حججی...

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:33

هر از چند گاهی آرزوهایم را خط خطی می کنم...میگم دیگه بزرگ شدم...کودک درونم گریه می کنه و پاهاشو به دیوار می کوبه ولی بهش توجه نمی کنم.... از دست خودم خسته شدم...از اینکه منتظر می شینم تا دیگران برام کاری بکنند یا مشکلاتمو حل کنن....هر دو سه روز یه بار قاطی می کنم...وضعیتم به حد نامطلوبی رسیده...حتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 1:00

دلم برای هوای بارونی خیلی تنگ شده بود. یه سرمای دلچسبی حس می کنم...یه خورده حال جسمیم خوب نیست ولی دیدن باروون خیلی حالمو خوب می کنه...اگه ارادشو داشتم از خونه می زدم بیرون و می رفتم پیاده روی...ولی ندارم دیگه...تحمل سرما رو اصلا ندارم... میخوام به چیزای خوب فکر کنم...واقعا نیاز دارم که با یه نفر بشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهران اکبری تاريخ: دوشنبه 26 تير 1396 ساعت: 1:00

گاهی بغض گلو حرفت را بیشتر میفهمد... گاهی همین بغض گلو بهترین مرهم دردت میشود... گاهی همین بغض گلو حرفت را بیشتر میفهمد... گاهی همین بغض گلو به زانو درآمدنت را در آغوش میگیرد و بلندت می کند... گاهی فکر میکنی درد دل یک چیز کاملا شخصیست.... اما گاهی "همیشه" فکر میکنی...نه...معتقدی که خدا "تنهـــــــــــــــــــــــــــا" کسی هست که همه ی زندگیت را حتی بغضهایت را...اشکها و لبخندهایت را...اخم ها و لج کردنتهایت را....قهر کردنهای همیشگی ات را....بدون هیچ خستگی و تکراری بودنی در آغوشش می گیرد... - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - حتما دادامه مطلب

برچسب: دلنوشته,دلنوشته زیبا,دلنوشته های عاشقانه,دلنوشته های غمگین,دلنوشته های ناب,دلنوشته ها,دلنوشته غمگین,دلنوشته هاي دلنشين,دلنوشته های مادرانه,دلنوشته های دلتنگی, نویسنده: مهران اکبری تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 0:21

خسته نشدی اینقدر بهم دروغ میگی؟؟؟ اونم شب ولادت امام زمان؟؟؟که اونقدر عصبانیم کنی که آخرش خودمو تو گناهت شریک کنم و پشت سرت غیبت کنم؟؟؟ الان چند ساله که دندون رو جگر گذاشتمو به هیچکس نگفتم...اما واقعا دیگه تحملم تموم شده... جریان از این قراره... یکی از دوستام...کلا دلش درد میکنه که به من دروغ بگه....از کوچیک کوچیکاش گرفته....تا برو بالا... نمی دونم چرا؟؟؟من همیشه باهاش صادق بودم...البته اگه منو در مورد چیزای خصوصی زندگیم تحت فشار بگذاره یطوری می پیچونمش...اما واقعا اون دیگه شورش رو درآورده... نمی دونم خوبه یا بد...اما من تقریبا آدمیم که بعضی حرفا خوب تو ذهنم می مادامه مطلب

برچسب: خسته نشدی انقدر بخشیدی منو,خسته نشدی,خسته نشدی انقد بخشیدی منو,خدایا خسته نشدی, نویسنده: مهران اکبری تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 5:23

صفحه بندی