ازون درد دلایی که بعضی وقتا بغض میشه تو گلوت...
جرات ندارم پامو بذارم تو اتاقم چون میدونم موتوریای دیارمون کلا به من حساسن تا سرمو میذارم رو بالش جفت زدنا و عربده کشی هاشون شروع میشه...
امشب خواستم از یه ینده خدا راهکار بخوام شروع کردم حرف زدم یهو دیدم شروع کرد با بغل دستیم از یه چیز دیگه حرف زدن...گفتم دستت درد نکنه سرافرازم کردی...گفت خب آخه چی بگم...
خط خطیم واسه همین...
نمی خوام منفی فکر کنم...ولی نمی دونم امسال قراره چی پیش بیاد....
یاد سال اول دانشگاه که میوفتم افسردگی می گیرم...
دلم شب قدر می خواد بدجور....دلم مناجات می خواد بدجور....
برچسب:
نویسنده: مهران اکبری